تو بسپارم به یاد
چشم هایم لخت باز میشوند.
و خورشید را می بینم که آسمان زیبای
شب را دریده و دنیا را غرق در نور کرده است.
نفس کشیدن در این هوای سنگین اتاق سخت است
در را می گشایم و به بیرون می روم.
همگان غرق در خود، و زوزه های باد.
صحنه های عمرم از چهارچوب قاب.
و پرواز از این حسار تن را خواستارم.
و من محکوم به غروب. و مرگ آغاز یک شروع.
. . . . . . . و من در بینهایت ها . . . . . . .
جسم من در زیر بار خاک.
و بعد از مرگم مرا بسپار به یاد.
و خاطراتم را تک به تک ورق بزن.
|
امتیاز مطلب : 2
|
تعداد امتیازدهندگان : 2
|
مجموع امتیاز : 2